پازل – داستان کوتاهی از دکتر مهدی قاسمی

دکتر مهدی قاسمی – ایران

تمام پازل‌های دنیا، فقط یک قاعده دارند…

«بلدی پازل درست کنی؟»

فرمانده فریاد زد: «هدف، روبه‌رو.»

سه نفر بودند. دست‌هایشان را از پُشت بسته بودند. لباس‌های زندان تنشان بود. دو نفر از آن‌ها خودشان خواسته بودند که چشم‌هایشان را ببندند. 

دو تا از بچه‌ها رفته بودند و روی سرشان کلاه بلند سیاهی کشیده بودند. می‌خواستند هیچ‌چیزی را نبینند. شاید هم می‌ترسیدند. هرچند، که اصلاً دلیلی هم برای نترسیدن وجود نداشت. اما نفر سوم به‌هیچ عنوان حاضر نشده بود که چشم‌هایش را ببندد. نمی‌دانم، ولی شاید موضوع فقط نترسیدنش نبود. اما با این‌حال، هیچ‌کس از او نپرسید چرا. ماها هم که اجازهٔ پرسیدن نداشتیم. 

ما چند نفر بودیم؟ 

چه فرقی می‌کند. تعدادمان بیشتر بود. توی لباس‌های سربازی. با موهایی تراشیده. جایی همین نزدیکی‌ها؛ تَه دنیا.

مادرم ناامیدانه گفت: «آخه چرا؟»

– این‌جوری بهتره مامان.

راه بهتر در شرایط فعلی شاید تنها همین بود. به‌خاطر همین هم بود که دیگر چیزی بهم نگفت. همان شب تمام نسخه‌های دکتر را پاره کردم. حتی نسخهٔ جدیدش را که هیچ‌وقت داروهایش را هم نگرفتم. بعد نوبت قرص‌ها شد. از بس توی این سه ماه قرص خورده بودم، از هر چه قرص بود دیگر حالم به هم می‌خورد. درِ سطل زباله را برداشتم و قرص‌ها را کف دستم ریختم.

دکتر گفت: «تا خودت نخوای، خوب نمی‌شی.»

– چه جوری بخوام؟

– فقط بخواه.

مشکل همان خواستن بود. مشکل همان چگونگی خواستن بود. 

بی‌فایده بود. حداقل حرف‌های دکتر که هیچ‌وقت هیچ امیدی برای خواستن بهم نداده بود. سه ماه الکی پیشش رفته بودم. از همان روز اول هم می‌دانستم که نتیجه‌ای نخواهد داشت. فقط به‌خاطر اصرارهای مادرم بود که رفته بودم. نگرانم بود.

دکتر فقط مدام می‌گفت: «سعی کن فراموش کنی. باید با خودت کنار بیای. به‌هرحال، کاری‌ش نمی‌شه کرد… »

مسخره بود. داشت از چیزهایی حرف می‌زد که جزو طبیعی‌ترین و بدیهی‌ترین چیزهای دنیا بود. در آن لحظه که هنوز فَکِ دکتر روان‌پزشکم داشت به‌اندازهٔ پول ویزیتی که بهش داده بودم کار می‌کرد، به این فکر می‌کردم که همیشه، همه، بدون استثنا چیزهای طبیعی را خوب می‌دانند؛ و این چقدر مسخره است که بخواهند دوباره همان چیزها را بدانند.

کف دستم را خم می‌کنم و قرص‌ها مثل مسافرهای خستهٔ یک هواپیما که فقط دوست دارند بمیرند، توی سطل زباله سقوط می‌کنند. یک سقوط باشکوه.

دایی‌ام با تعجب گفت: «دیوونه شدی، همه پی یه بهونه می‌گردن که از سربازی فرار کنن. اون‌وقت تو خودت داری با پای خودت می‌ری که چی بشه؟»

دایی‌ام شصت و یک سالش است. آخرهای دورهٔ سربازی‌اش خورد به جنگ. یازده ماه نگهشان داشتند. کلاً سی و هشت نفر بودند. روز آخر که بالاخره اجازه دادند سربازی‌شان تمام شود، از آن سی و هشت نفر فقط سه نفر باقی مانده بودند. 

اما دایی‌ام حاضر نشد برگردد. می‌خواست بماند. تا آخر جنگ هم ماند. وقتی آن دو نفر دیگر داشتند برمی‌گشتند؛ دایی‌ام در سکوت، زیر بارش برف، در حالی که دست‌هایش را توی جیب‌های کاپشنش کرده بود، بالای سر یکی از گورهای بزرگ دسته‌جمعی ایستاده بود.

هوا سرد شده است. 

دایی‌ام گفت: «هر اشتباه بزرگی، یه تاوان بزرگ‌تر داره.»

کاپشن مشکی‌رنگی تنش است. همان است که زمان جنگ می‌پوشید. کمکش می‌کنم که کاپشنش را درآورد. خیلی وقت است که دیگر عادت کرده به جای خالی دست چپش نگاه نکند.

مهران گفت: «رضا کجاست؟»

روی تختم توی خوابگاه، به پشت خوابیده‌م و دارم کتاب می‌خوانم. بیشتر کتاب‌هایم را آورده‌ام اینجا. سرم توی کتاب بود.

گفتم: «نمی‌دونم.»

با خندهٔ الکی‌ای گفت: «سیگار داری؟»

داشت با تمام وجود سعی می‌کرد که همه‌چیز عادی باشد. مثل دیروز. مثل روزهای قبل. انگار که اصلاً اتفاقی نیفتاده است.

سیگاری نبودم.

همان حرف همیشگی‌اش را گفت. همان شوخی همیشگی: «بابا پس تو کی می‌خوای آدم بشی؟» 

من هم باید سعی می‌کردم که همه‌چیز عادی باشد. انگار که اصلاً اتفاقی نیفتاده است. پس مثل همیشه گفتم: «دیگه کار از این حرف‌ها گذشته.»

– یه نخ بکش بیا تو خط.

لبخند کم‌رنگی زدم و گفتم: «بیرون باشم بهتره. همین جوری‌ش هم زیادی خط‌خطی‌ام.»

دایی‌ام گفت: «حالا کجا افتادی؟»

بهش گفتم.

سرش از دوربودن آن، از به‌شدت دوربودن آن درد گرفت. 

گفت: «می‌دونی کجاست؟»

فرمانده فریاد زد: «هدف، روبه‌رو.»

دست راستم مهران ایستاده و آن‌طرفم رضا. دستان رضا می‌لرزند. لرزشش توی تکان‌خوردن لولهٔ اسلحه‌اش، کم‌وبیش دیده می‌شود. خوبی‌اش این است که اسلحه‌ها سنگین‌اند، وگرنه فرمانده اول از همه لرزش دست‌های او را می‌فهمید. 

دست‌های خودم هم دارند می‌لرزند. ولی آن‌قدر اسلحه را محکم توی دستانم فشار می‌دهم که کسی لرزش آن‌ها را متوجه نمی‌شود. پیشانی‌ام عرق کرده است. هوا سرد است. مهران رنگش پریده، نفس‌نفس می‌زند. چاق است. شکمش بالا و پایین می‌رود.

هر سه نفرشان قرار است بمیرند. نگاهم به نفر سوم است. ای کاش او هم حاضر می‌شد که چشم‌هایش را ببندد. این‌جوری خیلی بهتر بود.

جوخهٔ آتش آماده است. هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم روزی پیش بیاید که جزو جوخهٔ آتش باشم. مهران شب قبلش گفت: «فکر می‌کردم که دیگه این‌جور اعدام‌ها منقرض شده.»

گفتم: «منم.»

رضا گفت: «یعنی قانون اجازه می‌ده واسه این کار از ما سربازها استفاده کنن؟»

یکی از بچه‌ها گفت: «نمی‌دونم.»

یکی دیگر گفت: «اصلاً چرا اینجا باید اعدام بشن؟ چه ربطی به اینجا دارن؟»

هیچ‌کس چیزی نمی‌دانست. 

رضا گفت: «اونا حق ندارن از ما برای جوخهٔ آتیش استفاده کنن.»

برادرم فقط بیست و چهار سالش بود که مُرد. سه ماه قبل. یک ایست قلبی. بدون هیچ سابقهٔ بیماری. از من چند سالی کوچک‌تر بود. وقتی رسیدم بالا سرش، چند دقیقه‌ای می‌شد که مُرده بود. باورم نمی‌شد. به چشمان پرستار زل زدم و گفتم: «یعنی تموم کرد؟» 

گفت: «متأسفم.» 

بی‌حرکت ایستاده بودم. حتی گریه هم نمی‌کردم. انگار توی خودم خفه شده بودم. جنازهٔ برادرم را به‌آرامی توی کاور گذاشتند. مادرم حالش بد شده بود و توی اتاق بغلی زیر سِرُم بود.

دکتر روان‌پزشک نتوانست برایم کاری کند. باید می‌رفتیم. یک جایی. هر جا. باید دور می‌شدم. دورِ دور. از همه‌چیز. وقت سربازی‌ام بود. چند سالی به‌خاطر دانشگاه و بعد هم به‌امید دوبارهٔ خریدوفروشش، مدام رفتنش را عقب انداخته بودم. فرصت خوبی بود.

دایی‌ام باز هم گفت: «دیوونه‌ای.»

کتاب کم آورده‌ام. هرچه داشتم خوانده‌ام. ای کاش همهٔ کتاب‌هایم را آورده بودم. چند ساعت مرخصی دارم. با رضا و مهران می‌رویم سمت نزدیک‌ترین شهر. فاصله‌اش تا پادگان دقیقاً پنجاه و دو دقیقه است. سر ظهر است. آسمان ابری است. هوا سوز دارد. بیشتر مغازه‌ها بسته‌اند. چشمم به یک کتاب‌فروشی می‌افتد. رضا و مهران نمی‌آیند. می‌روم تو. 

چراغ‌های مغازه خاموش است. اما به‌خاطر نور بیرون، نیمه‌روشن است. شاید برق رفته است. جای تقریباً کوچکی است. لب‌به‌لب قفسه‌ها پُر از کتاب است و ته مغازه هم یک سری کتاب، بی‌حوصله روی هم چیده شده است. 

پیرمردی وسط مغازه نشسته است. صاحب کتاب‌فروشی است. پتویی روی دوشش انداخته و مشغول خواندن کتابی است که جلدش را نمی‌توانم ببینم. عینکش را نوک دماغش گذاشته است. وارد که می‌شوم نگاه کوتاهی بهم می‌اندازد. چیزی نمی‌گوید. بین قفسه‌ها می‌چرخم. بیشتر کتاب‌هایی که دارد را قبلاً خوانده‌ام. کتاب تازه‌ای ندارد. بوی نا مشامم را پُر می‌کند. بعضی از کتاب‌ها روی زمین افتاده‌اند. دوست ندارم پایم رویشان برود. از زمین برشان می‌دارم و هر جوری است توی قفسه‌ها جایشان می‌دهم. انگار شاگرد پیرمردم و دارم برایش کار می‌کنم. 

یکی از کتاب‌ها قطور است. کُهنه است. روی چهارپایهٔ قدیمی‌ای می‌نشینم و بازش می‌کنم. مربوط به دوران انقلاب است؛ روزهای سالِ پنجاه و هفت. با عکس‌هایی سیاه‌وسفید. من هنوز خیلی مانده بود که به دنیا بیایم. بیشتر صفحه‌ها عکس دارند. ورق می‌زنم. توی بیشتر عکس‌ها، مردم دارند به‌خاطر انقلاب، جشن می‌گیرند و پایکوبی می‌کنند. همه‌شان خوشحال‌اند.

هر سه‌تایشان گناهکار بودند. قاضی حُکم کرده بود. دادگاه تشکیل شده بود؛ اعدام. نمی‌دانستیم گناهشان چیست. هرچند، اگر هم می‌دانستیم، باز فرقی نمی‌کرد. یکی از بچه‌ها گفته بود که سیاسی‌اند. می‌گفت مطمئن است.

نشانه رفته بودیم. حق انتخابی وجود نداشت. 

فرمانده فریاد زد: «شلیک.»

قبل از شلیک، ناگهان فریاد نفر سوم را شنیدم. چیزی گفت. اما صدایش واضح نبود. نفهمیدم که چه گفت اما مطمئنم که تقاضای پارچه برای بستن چشم‌هایش نکرده بود. 

شلیک کردیم. 

فقط چند ثانیه طول کشید. هر سه نفرشان در جا کشته شدند. نمی‌دانم کار که بود، شاید هم خودم؛ یک گلوله درست خورده بود توی گلوی نفر سوم.

دایی‌ام روزنامه‌نویس است. برای روزنامه‌های مختلف مقاله می‌نویسد. روزنامهٔ خودش را سال‌های سال است که تعطیل کرده‌اند. پارسال زندان بود. قبل از آن، نُه سال هم ممنوع‌الکار بود. تمام سال‌هایی که ممنوع‌الکار بود، با ماشین قدیمی‌اش مسافرکشی می‌کرد. 

مهران می‌گوید: «رضا کجاست؟»

یک ساعت پیش هم همین را پرسیده بود. اما حالا دیگر نمی‌خندید. انگار هر چقدر هم که سعی کنی همه‌چیز عادی و مثل روزهای قبل باشد، نمی‌شود. 

چند ساعتی از قضیهٔ اعدام گذشته است. رضا گم شده است. کسی بعد از اعدام دیگر او را ندیده. موضوع کم‌کم جدی می‌شود. رضا هیچ‌جا نیست. شاید هم فرار کرده است. فرمانده حساس می‌شود. باید حسابی همه‌جا را بگردیم. 

بالاخره پیدایش می‌کنیم. پُشت ساختمان عقبی است. روی زمین نشسته و به دیوار تکیه داده است. رگ دستش را زده است. مُرده است.

بچه که بودیم با برادرم می‌رفتیم به یکی از خیابان‌های نزدیک خانه‌مان که شیب تندی داشت. دوچرخه‌مان را هم می‌بردیم. دوچرخه مال من بود و بعدها که برادرم بزرگ‌تر شد دادمش به او. سربالایی را پیاده می‌رفتیم و دوچرخه را دنبال خودمان می‌کشیدیم. به بالای خیابان که می‌رسیدیم، سوار دوچرخه می‌شدیم و توی سرپایینی با سرعت پایین می‌آمدیم و جیغ می‌کشیدیم و می‌خندیدیم.

فرمانده به من و مهران دستور می‌دهد که جنازهٔ رضا را بلند کنیم. نمی‌دانم چرا ما. شاید اتفاقی است. شاید هم چون می‌داند که باهم دوستیم و تخت‌هایمان کنار هم است، به ما می‌گوید. تخت من وسط است و تخت رضا و مهران دو طرفم.

جنازه را از زمین بلند می‌کنیم. همه‌جا پُر از خون شده است. مهران حالش خوب نیست. وقتی توی دست‌شویی داریم دست‌های خونی‌مان را می‌شوییم، استفراغ می‌کند. باد به شیشه‌های پنجرهٔ دست‌شویی می‌کوبد. هوا سردتر شده است.

مهران ساکت است. سکوتش من را می‌ترساند. تا یک ساعت قبل اگر ساکت می‌شد، خیلی برایم مهم نبود. نه مهم بود و نه جای نگرانی داشت. اصلاً خیلی وقت‌ها هم دوست داشتم ساکت می‌شد. زیاد حرف می‌زند. اما حالا قضیه فرق می‌کند. امشب هرکسی می‌تواند جای دنجی پیدا کند و رگ دستش را در سکوت بزند. مخصوصاً بچه‌های جوخهٔ آتش. 

مهران را می‌برم بهداری. مردی که روپوش سفید تنش کرده، چشمانش خمار است. انگار خواب بوده. دو تا قرص زاناکس بهم می‌دهد و می‌گوید هر بیست و چهار ساعت یکی را بهش بدهم. 

می‌گوید: «چیزی نیست.»

به سمت خوابگاه بر می‌گردیم و قبل از آن، قرص‌ها را توی کاسهٔ توالت می‌اندازم. مهران را روی تختش می‌نشانم و پیش یکی از بچه‌هایی که همیشه ذخیره‌اش پُر است می‌روم و چهار تا نخ سیگار ازش می‌خرم. سه‌تایش را می‌گذارم توی جیب پیراهن مهران و یکی‌اش را هم می‌گذارم گوشهٔ لبش و خودم برایش روشن می‌کنم. به‌خاطر دخترعمویش آمده سربازی. عمویش گفته تا سربازی نرود، بهش دختر نمی‌دهد.

روی تختم دراز می‌کشم و کتابی را که به‌خاطر جست‌وجوی رضا، روی تخت باز گذاشته بودم، بر می‌دارم. ورق می‌زنم. می‌خوانم. همه‌جا ساکت است. انگار هیچ‌کس توی پادگان نیست. انگار همهٔ پادگان یک‌جا مُرده‌اند. لحظه‌ای کتاب را پایین می‌آورم و به مهران نگاه می‌کنم. آرنجش را روی زانویش ستون کرده و دستش را زیر گونه‌اش گذاشته است. نگاهش رو به زمین است و به‌آرامی دود سیگار را بیرون می‌دهد. کتاب را دوباره بالا می‌آورم. در سکوت، صفحه‌ای را ورق می‌زنم. 

مهران، تهِ سیگارش را زمین می‌اندازد و با پا لِهش می‌کند و بلند می‌شود. با لگدی کوتاه، ته‌ماندهٔ سیگار را زیر تخت می‌فرستد و می‌آید روی تخت رضا می‌نشیند.

رضا، عاشق پازل بود. توی خانه‌شان زیاد پازل داشت. اما فقط یک پازل با خودش آورده بود. می‌گفت بقیه‌شان را دوست ندارد. هر شب قبل از خواب، پازلش را درست می‌کرد و بعد دوباره آن را به هم می‌ریخت و می‌گذاشت زیر تختش.

مهران پازل را از زیر تخت بیرون می‌آورد و قطعه‌هایش را روی تخت می‌ریزد.

می‌گوید: «بلدی پازل درست کنی؟»

دکتر مهدی قاسمی

تهران، اردیبهشت ۱۴۰۴

ارسال دیدگاه